لطایف نماز قسمت اول
شخصی كه هیچگاه نماز نخوانده بود . توبه كرد و عهد نمود كه از این پس تمام نماز های خود را به جا آورد و همان زمان ریش خود را تراشید .
به او گفتند : چرا این كار را كردی ؟
گفت : برای اینكه این ریش در دوران گناهكاری و بی نمازی در آمده بود .
وضوی شاه
شاه عباس به جنگ رومیان رفت . لشكریان هر دو طرف صف كشیدند .
شاه عباس هراسان شد ، از شیخ بهایی پرسید : چه كنم ؟
شیخ گفت : كار مشكل است ، پناهی جز خدا نیست . بهتر است وضو بگیری و دو ركعت نماز بخوانی و دعا كنی تا پیروز شوی ! ظریفی در آنجا حاضر بود و گفت : یا شیخ شاه از ترس ادرارش را نمی تواند نگاه دارد ، چطور می تواند وضو نگاه دارد كه نماز بخواند ؟!
عیادت
شخصی به عیادت بیماری رفته بود . چون خواست برخیزد به اقوام بیمار گفت : مواظب باشید ای مرتبه مثل دفعه قبل عمل نكنید كه فلان مریض از شما مرد و مرا برای نماز و تشیع جنازه خبر نكردید!
غسل برای نماز
شخصی از عالمی پرسید وقتی در صحرا برسیم و بخواهیم برای ادای نماز غسل كنیم بایستی به كدام جهت رو كنیم ؟
عالم گفت : به سمتی كه لباسهایتان هست تا دزد آن را نبرد !!
تقاضا
درویشی بی چیز به خواجه گفت : اگر در خانه ی تو بمیرم با من چه می كنی ؟
خواجه گفت : تو را كفن می كنم ، بر تو نماز می خوانم و به گور می سپارمت . درویش گفت : امروز در زندگی ام به من پیراهن ده و وقتی مردم ، بدون كفن نماز بگزار و به خاكم بسپار !
حضور قلب
یكی از علما با خود می گفت : به مسجد كوفه می روم و با توجه به شرافت آن مكان دو ركعت نماز با حضور قلب می خوانم !
آن مرد گفت : داخل مسجد شدم و نماز را آغاز نمودم . در همین حال به این فكر فرو رفتم كه در مساجد منار می سازند و این مسجد با این همه وصف و بزرگی منار ندارد ! پس باید در اینجا مناری بنا كرد . با خود گفتم كه گچ و آهك را باید از فلان جا و سنگ را از فلان شهر و بنا را از اصفهان آورد و بدین نحو در خیالم شروع كردم به ساختن مسجد و تمام كردن منار ! و با تمام شدن نمازم از آن خیال فارغ شدم . سپس عمامه را بر زمین زدم و گفتم : خاك بر سرم ! این چه نمازی بود ، انگار من برای ساختن منار به اینجا آمده بودم !!
ترس از خدا
خلیفه مردی را دید كه با عجله نماز می خواند . پس از نماز شلاقی آورد و او را شلاق زد . مرد نماز گزار نماز بعدی را آرام خواند . خلیفه سئوال كرد : ای مرد ! كدام نماز بهتر بود ؟
مرد گفت : جناب خلیفه ! اولی بهتر بود . چون در آنجا ترس از خدا داشتم و در نماز دوم ترس از تازیانه شما !
نماز میت
جمعی به در خانه ی بخیلی رفتند تا از او چیزی طلب كنند . شخص بخیل از آمدن ایشان خبر یافت . غلام را گفت : بیرون برو و به این جماعت بگو ارباب من دیشب وفات یافته ، معذور دارید !
غلام بیرون آمد و پیغام را رسانید . آن عده گفتند : صاحب این خانه ولی نعمت ما بوده و بر گردن ما حق دارد ، انتظار جنازه او را می كشیم تا بیرون آرند و بر آن نماز گزاریم و به خاك سپاریم !
گدای حاضر جواب
روزی گدایی وارد مسجد شد و از نماز گزاران چیزی خواست . گفتند : از بخواه !
فورا پاسخ داد : خواستم اما به شما حواله كرد !
نماز قبل از مرگ
فرزند شخصی بیمار شد و نزدیك به مرگ بود . آن شخص گفت : غسال و واعظ بیاورید تا او را غسل دهند و بر او نماز گزارند .
گفتند : هنوز نمرده است .
گفت : اشكال ندارد تا آن زمان كه غسل و نماز او تمام شود ، می میرد !
نماز تنها
شخصی به نماز جماعت وارد نمی شد . به او گفتند : چرا نماز ت را فرادی ( تنها ) می خوانی و در نماز جماعت شركت نمی كنی ؟
گفت : چون خداوند فرموده « ان الصلاه تنهی » یعنی نماز را به تنهایی بخوانید .
غیبت گویی پیش نماز
عربی كه نام او ابوموسی بود در وضو خانه مسجدی كیسه پولی پیدا كرد . كیسه را محكم در دست راستش گرفت و وارد مسجد شده و به نماز جماعت ایستاد . از قضا امام جماعت كه اهل سنت بود پس از قرائت سوره حمد ، آیه 17 سوره طه را خواند « و ما تلك بیمینك یا موسی » یعنی آن چیست كه در دست راست توست ای موسی ؟ مرد عرب به محض شنیدن این آیه وحشت زده كیسه پول را در محراب انداخت و از ترس فرار كرد .
نمازت را هم قضا كنزاهدی مهمان پادشاهی شد! وقتی به نماز ایستاد ، برخلاف معمول بیشتر از شب های دیگر نماز را طولانی كرد ... ، و در هنگام خوردن غذا نیز كمتر از عادت هر شب غذا خورد! تا توجه پادشاه را به خود جلب نماید! چون به خانه آمد پسر را صدا زد و گفت : « زود غذایی آماده كن تا بخوریم ! »
پسر كه جوانی زیرك بود ، گفت : « مگر در مجلس پادشاه غذا نخورده ای ؟ »
گفت : « چیزی نخورده ام كه به حساب آید ! »
پسر گفت : « پس نمازت را هم قضا كن ( از اول بخوان ) چون چیزی نخوانده ای كه به كار آید!»
فرار از نماز شب
فرزند یكی از علما نقل می كرد : پدرم اهل نماز شب بود و علاوه بر خود دیگر افراد خانواده را نیز برای نماز شب بیدار می كرد . در یكی از شب ها پدرم نیمه شب در اتاق مرا هم كه طفلی بیش نبودم به صدا در آورد تا برای نماز شب بیدار شوم و من جون در خواب شیرین بودم و سختم بود تا برخیزم ، تا صدای در را شنیدم در میان بستر با صدای بلند گفتم « ولاالضالین » . پدرم گمان كرد در حال نمازم ، مرا رها كرد و رفت و من هم خوابیدم
دو ركعت نماز
شخصی از دوست خسیس خود گله كرد كه چگونه است پس از این همه سال دوستی مرا یكبار هم مهمان نكرده ای ؟
دوست خسیس گفت : « چون از اشتهای تو با خبرم ، جرات این كار را نیافته ام ؛ زیرا هنوز لقمه ای فرو نداده ، لقمه ی دیگری بر می داری ! »
آن شخص گفت : « تو مرا مهمان كن ، قول می دهم در میان هر دو لقمه ، دو ركعت نماز به جا آورم !!! »
دیگری را بفرست
مرد عربی صبح به مسجد آمد تا نماز بخواند ؛ كمی هم عجله داشت . چون به جماعت ایستاد ، امام جماعت بعد از سوره حمد ، سوره نوح را شروع به خواندن كرد ، تا رسید به این آیه كه مضمون معنایش چنین بود :
« ما به نوح امر كردیم كه برای هدایت بسوی مردم برو... » اتفاقا باقی آیه از یادش رفت و سكوت او طولانی شد . مرد عرب كه حوصله اش سر رفته بود و تعجیل هم داشت گفت : « اگر نوح نمی رود ، دیگری را بفرست و ما را خلاص كن ! »
حرف راست
از شخصی در مورد نماز خواندن فردی سئوال كردند . از او پرسیدند : آیا فلانی نماز می خواند؟ آن شخص گفت : من روزه خوردنش را دیده ام اما راستش را بخواهید نماز خواندنش را ندیده¬_ ام.
یحیی الموتی
در الموت قزوین جوانی بود به نام یحیی كه علیرغم دارا بودن فضایل نیك اخلاقی اهل نماز نبود . یك روز فردی روحانی به او گفت : تو با این همه كمالات و صفات خوبی كه داری چرا نماز نمی خوانی ؟ جوان گفت : چگونه راضی به خواندن نماز شوم در حالی كه خداوند هیچ توجهی به من ندارد . من از ابتدای زندگی دچار فقر و نداری و بدبختی ام !
فرد روحانی گفت : چه توجهی بالاتر از اینكه خداوند اسم تو را در قرآن آورده است . جوان گفت : اگر این طور باشد كه تو می گویی تا آخر عمر نماز را ترك نخواهم كرد .
روحانی قرآن را باز كرد و جمله « یحیی الموتی » ( مردگان را زنده می كند ) در سوره حج را به او نشان داد . جوان هم كه خیلی با قرآن آشنایی نداشت عبارت را « یحیی الموتی » خواند و از اینكه دید نامش در قرآن آمده خوشحال شد و از آن به بعد نمازش ترك نشد .
نماز شب و عطش
آدم كم ظرفیتی كه یكبار در طول عمر خود توفیق خواندن نماز شب پیدا كرده بود ، به دنبال بهانه ای می گشت ، تا هر طوری شده دیگران را از آن آگاه كند ؛ از قضا آن روز چند بار میل به نوشیدن آب پیدا كرد ، فرصت را غنیمت شمرد و به دوست خود گفت :
« خودمانیم ، نماز شب چه عطشی می آورد !!!»
پیشتاز
از شخصی پرسیدند : آیا تا بحال برای هیچ كاری از دیگران پیشی گرفته ای ! ؟
گفت : آری ! همیشه بعد از نماز در بیرون آمدن از مسجد از دیگران پیشتازم چون من همیشه آخر از همه وارد مسجد می شوم .
گدای كم حافظه
شخصی در مسجد از نماز گزاران تقاضای كمك كرد و با حالتی التماس آمیز به آنان گفت : « مسلمانان ! برای رضای خدا به من كمك كنید ؛ به تازگی سیلی ویرانگر همه چیز مرا با خود برد! »
یكی از نمازگزاران با تعجب گفت : « تو همان كسی نیستی كه روز گذشته ، در مسجد فلان محله ، به بهانه از دست دادن زندگی خود در اثر زلزله تقاضای كمك می كردی ؟ »
آن شخص پاسخ داد : « چرا خودم بودم ، ولی قبول كنید با این همه مصیبت حافظه ای درست و حسابی برای آدم باقی نمی ماند !!! »
شعر بین نماز
واعظی بالای منبر ، شعر بی مزه و بی معنایی را خواند و برای توجه و توضیح بیشتر گفت : « و الله این شعر را بین نماز سروده ام! »
شخصی از میان جمع گفت : « شعری كه در نماز گفته شده چنین بی معناست ؛ خدا می داند نمازی كه در آن این شعر سروده شده چگونه نمازی بوده است ؟ ! »
تاثیر عصا
عربی به نماز جماعت حاضر شد . پیشنماز پس از سوره حمد این آیه از سوره توبه را قرائت كرد . « الاعراب اشد كفرا و نفاقا » ( اعراب بادیه نشین كفر و نفاقشان بیشتر است ) مرد عرب عصبانی شد ، نماز را به هم زد و با عصایش چند ضربه محكم به پهلوی امام جماعت نواخت و از مسجد خارج شد .
اتفاقا روز بعد دوباره به نماز آمد ، امام جماعت بعد از سوره حمد این آیه از سوره توبه را خواند : « و من الاعراب من یومن بالله ... » ( گروهی از اعراب به خدا ایمان دارند ) مرد عرب خوشش آمد و صدا زد مثل اینكه ضربات عصای دیروز سودمند بوده است .
روستایی و مرد عرب مردی روستایی با عبا و عمامه در راه سفر به قهوه خانه ای رسید ، همزمان با او مردی عرب با چفیه و لباس عربی نیز به قهوه خانه آمد . مرد روستایی موقع خواب به صاحب قهوه خانه گفت : « مرا صبح زود قبل از اذان بیدار كن تا زودتر راهی شوم و نماز صبح را نیز بین راه بخوانم ! »
صاحب قهوه خانه چنین كرد و صبح زود او را از خواب بیدار كرد . مرد روستایی با عجله به جای لباس خود لباس مرد عرب را به تن كرد و روانه شد ! قدری كه راه رفت ، هنگام اذان صبح شد ، وقتی كه خواست نزدیك چشمه ای برای نماز وضو بگیرد ، تصویر خود را در آب دید كه لباس عربی به تن دارد ! فورا برگشت و با عصبانیت به صاحب قهوه خانه گفت : « احمق ! پس چرا به جای من ، مرد عرب را بیدار كردی ؟ !!»
ندای موذن
موذنی اذان می گفت : وقتی به « حی علی الصلاۀ » رسید ، مردم فورا جمع شدند و نماز خواندند .
شخصی گفت : به خدا قسم اگر می گفتند : « حی علی الزكوۀ » حتی یك نفر هم نمی آمد !

اینجا حریم بهاری حضورآسمان است