او از مخالفين بود، به مسجد امام خمينى نمى آمد اما...
طبق معمول كه امام ساعت ده و ربع مى رفت براى درس كه من تندى مى آمدم بيرون كه مبادا امام تنها به درس برود، چون بعضى از اوقات امام تنها مى رفت و من از عقب مى دويدم تا به امام برسم ، چون به ما خبر نمى كرد.
روزى من تند آمدم بيرون ، ديدم دم در بيرونى اين پيره مرد شيخ درب را مى بوسد و بعد هم خم شد عتبه را بوسيد، من از روى ناراحتى كه از ايشان داشتم گفتم : عجب ، برگشت و رو كرد به من و گفت (الحمدالله الذى هدانا لهذا و ما كنا لنهتدى لولا ان هدانا الله ) گفتم چه شده مگه ، گفت درس مى رويد، آقا مسجد مى آيد، گفتم بلى گفت من هم مى آيم مسجد.
ايشان مسجد نمى آمد، بچه اش را نمى گذاشت دست امام را ببوسد، همين را گفت ، در باز شد اتفاقا كتاب همراه نياورده بودم كه مجبور شوم پاى منبر بروم ، همان دم در نشستم و اين شانس او بود، آمد و كنار من نشست ، گفت تو كه مى دانى از همنشينى بد به ما اثر كرده بود، از بس زياد از مغرضين شنيده بوديم كه آقا روزنامه خونه ، آقاى فلان اين مجاهدت را كرد و جلو افتاد و چه شد.پيرمرد اضافه كرد يك شب من خواب ديدم در حرم حضرت امير عليه السلام هستم ، ديدم عده اى صف كشيده اند و دور هم نشسته اند، يكى يكى حساب كردم ديدم هر كدام مطابق سنشان قيافه اش نور مى باريد، خيلى زيبا بود، همچنين ملكوتى بود، و در صف آخر نشسته بود، بعد علماى گذشته يكى يكى آمدند و همه از مقبره مقدس اردبيلى بيرون مى آمدند، نگاه كردم ديدم آيا كسى از ايشان رامى ناسم ، يك شخصى از آنها را گفتند شيخ شلال است ، يك شيخ عرب است خيلى خوشحال شدم ، خواستم حركت كنم ، ولى انگار من را به زمين بسته اند، نمى دانستم تكان بخورم ، وقتى علماء هر كدام مى آمدند، اين دوازده نفر تعظيم مى كردند، بعضى وقتها حضرت امير عليه السلام و يكى دو نفر از دو طرف و بقيه مشغول صحبت بودند.
بقیه در ادامه مطلب...
اینجا حریم بهاری حضورآسمان است